هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم گفتم: «بیایید تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.» آن ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم بعد پرسید: «ببخشید خانم! شما پولدارین» نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه … نه!» دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ آن ها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آن لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آن ها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم. نظرات شما عزیزان:
عاااااااالی
آیدا این وب شخصیمه پر از خاطرات و مطالب باحال آخرین مطالب پيوندها
![]() |
|||||
![]() |